اسم مدل مو : سون (Seven)
كوتاه كردن موهاي اميرعلي براي مامان و بابا رخداد دلنشيني نبود چون اميرعلي از شروع بكار عموي آرايشگر گريه مي كرد تا وقتي كه هنوز كار كوتاه كردن مو تموم نشده مامان و بابا رضايت مي دادن كه ديگه خوب شده ! خب مگه چقدر طاقت ميارن گل پسر گريه كنه و فقط شاهد باشن ؟ ضمن اينكه اميرعلي به بستن پيشبند رضايت نمي داد و بابا عباس هم بخاطر ناآرومي مجبور بود در تمام مدت بغلش كنه و نتيجه اين كار مي شد لباسهاي پرازموي بابا و پسر ... موهاي نامرتب اميرعلي هميشه سرزنش اطرافيان بخصوص خاله هما را در پي داشت كه : خاله به بابا بگو حسني شدم ... ولي كي دلشو داشت بره سمت آرايشگاه ... اما بالاخره چاره اي نبود و بنابراين روز جمعه بعد از بيدار شدن ام...
هوره ... مهره
پنجشنبه هشتم فروردين از اونجا كه اميرعلي از زمان به دنيا اومدن خيلي پسرخوبي بوده!!! عيدديدني فاميل در دو سال گذشته بسيار محدود بوده و لذا اميرعلي تا بحال به زادگاه باباعباس ، هوره ، نرفته و ظاهرا حتي اسمشم نشنيده ! بهر حال ... بابا و مامان در حال گفتگو و برنامه ريزي براي عيدديدني هستن و به دنبال زمان مناسب براي رفتن به هوره ... جمعه نهم فروردين مامان آزي : اميرعلي آماده شو بريم عيدديدني اميرعلي : مي خوايم بريم " مهره " ؟ مامان آزي : بابا عباس : *** پ ن : امیرعلی , بابا عباس و آقاجون بابا در ... مهره ! ...
مهره موزاییک .. لاک زرد
امیرعلی مشغول بازی با مهره های موزاییکش بود که ... امیرعلی : مامان ببین لاک زرد زدم ! ...
روز مادر
روز چهارشنبه 11 اردیبهشت 92 , به مناسبت روز مادر من به همراه سایر همکاران خانم به صرف نهار میهمان ویلای کاهکش شرکت بودیم و در این میهمانی بچه های ما نیز دعوت بودند ... امیرعلی با هیجان بسیار سوار سرویس اداره مامان شد, همکارای مامانو دید, با بچه هاشون آشنا شد و تمام مدت با اونها در محوطه ویلا مشغول بازی بود : تاب , چرخ و فلک زمینی ... و بیشتر عاشق گلای قاصدکی شد که در فضای سبز ویلا به چشم می خوردند ... امیرعلی : مامان این چیه ؟ مامان : گل قاصدک, باد میاد و گلاشو با خودش می بره, گلا هم خبرای خوب با خودشون می برن ... امیرعلی : چه جوری ؟ ...







